|
آنچنان پیچیده نیست،افکار آهنگین من
|
همچو من شاد درون رفت و برون، زار آمد
در خم زلف کجش هرکه گره زد دل خویش
همچو من عاقبت و خاطر خود کرد پریش
هرکه چشم از پی آن لعل لبش داشت، کنون
همچو من کاسه ی چشمش شده غرقابه ی خون
هرکه بر گونه ی وی خواست زدن بوسه، چو من
گشت در گور و بزد بوسه بر اندام کفن