هوای لامکان دارد، دل بشکسته در سینه
هوای آن لب شیرین، هوای یار دیرینه
هوای آن سیه چشمی، که من افتادم از چشمش
از آن چشم چو دریا صاف و روشن، همچو آئینه
هوای آن دو دستی که، رها کردند دستانم
مرا بی روح و جان کردند، همچون عصر آدینه
اگر بشکست پیمان را، وگر آتش بزد جان را
وجودش را دعاگویم، ندارم ذره ای کینه
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 22:35 توسط بهروز
|