تبليغاتX
ساده...ساده...ساده
آنچنان پیچیده نیست،افکار آهنگین من
ششم اردیبهشت 88

روزی که خدا هم استقلالی شد

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 21:29  توسط بهروز  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 18:53  توسط بهروز  | 

نمیدونم چه مرگمه.شدم مثل این مه و ماتا.هی میشینم یه گوشه و زل میزنم به گل قالی.بعد پا میشم میرم سر یخچال،اما میبینم دلم هیچی نمیخواد.به هر حال واسه اینکه تو خونه به عقلم شک نکنن زوری زوری یه قلپ آب میخورم.بعد تصمیم میگیرم برم تو اتاقم و مثلاً درس بخونم.اما به هر کدوم از درسا که فکر میکنم میبینم الان وقتش نیس.یه کم هی از این اتاق به اون اتاق قدم میزنم.بابام میگه: "باز چی میخوای بگی که روت نمیشه؟(حق داره البته؛آخه معمولاً وقتی میخوام یه درخواستی ازشون بکنم هی راه میرم و فکر میکنم که چه جوری بگم)نکنه زن میخوای؟  "...هنوز حرفش تموم نشده مامانم میپره وسط حرفش و میگه: "بیخود،حالا زوده "....من فقط یه نگاه عاقل اندر سفیه بهشون میندازم و به قدم زدنم ادامه میدم.اونا هم اولش یه کم پچ پچ میکنن،بعد میگن حتماً زیادی درس خونده اعصابش خورده،ولش کنیم.
وقتی میبینم قدم زدن تو خونه فایده ای نداره و هی پشت سرم حرف در میارن لباس میپوشم و میزنم بیرون.اما آخه کجا برم؟...به هر حال این همه کوچه و خیابون و پارک،حتماً یه گوشه ای پیدا میشه که بشه رفت و نشست و یه پکی به سیگار زد.از خونه میزنم بیرون و یه راست میرم طرف پارک....نگفتم بالاخره یه جایی پیدا میشه که بشه نشست و سیگار کشید؟بفرما...پاکت مارلبورو لایت رو از جیبم در میارم و یه نگاهی تهش میندازم.هنوز یه 2 نخی تهش مونده.....اما ای وااااااای،یه چوب کبریت بیشتر ته قوطی نیس.اگه خاموش شد چه گهی بخورم؟...بالاخره دل رو میزنم به دریا و شانسمو امتحان میکنم....زرشک!خاموش شد.حالا کی حال داره این همه راه بره تا دم سوپری کبریت بخره؟بیخیال اصلاً...نخواسیم.....بذار ببینم این باغبونه آتیش نداره....-سلام حاجی،خسته نباشی   -سلام،مونده نباشی   -دِ موندم حاجی،موندم معطل یه کبریت،شما نداری؟   -چرا...بیا....سیگار اضافه داری یه نخ به من بفروشی؟    -ممممممم....آره خب...یکی هست،اینم قسمت شما،پولم نمیخواد بدی،ما سیگار فروش نیسیم.   -دستت درد نکنه
سیگارو روشن میکنم....پک اول و دوم هیچوقت برام جذاب نبوده،اما به هر حال باید زد تا به پک سوم رسید....یه جورایی مصداق همون آیه ی  "ان مع العسر یسراً  " ست،حالا نه به اون شدت....البته من همیشه عقیده داشتم که اگه جای عسر و یسر تو این آیه عوض میشد تو موارد بیشتری صدق میکرد.خب به هر حال شاید به عقل خدا نرسیده،شایدم رسیده اما بعدش که به جبرئیل گفته اون قاطی کرده و جابجا منتقل کرده،از این مثالا تو قرآن زیاد هست.بگذریم.....پک ها یکی یکی زده میشن تا اینکه نوبت به پک لعنتی آخر میرسه.جایی که بعد از اون دیگه پکی در کار نیس.(نگفتم ان مع الیسر عسراً درستشه؟)پیش خودم میگم کاش اون سیگاره رو نداده بودم به طرف،همون موقع از پشت سر صدام میکنه و میگه "آقا دستت درد نکنه،خیلی حال دادی "....و من از زِری که پیش خودم زده بودم پشیمون میشم.پا میشم و یواش یواش راه میفتم طرف خونه.بلکه یه کم درس بخونم.
این سیکل هر روز و هر روز و گاهی در هر روز چندین بار طی میشه و من هنوز نفهمیدم چه مرگمه.فقط دلم شور میزنه.هی حس میکنم دارم یه چیزی رو از دست میدم.یه چیز ارزشمند،فقط نمیدونم چی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 22:27  توسط بهروز  | 

بعضی وقتا دوست داری که تموم رازهای زندگی یه نفر رو بدونی...یا نه؛اینطوری بگم بهتره:
بعضی وقتا فکر میکنی که تموم رازهای زندگی یه نفر رو میدونی،یا نه؛فکر کنم اینطوری بگم بهتره:
بعضی وقتا فکر میکنی که تموم اون چیزی که لازمه از یه نفر خاص بدونی رو میدونی؛یعنی در واقع یه مقدارشم واقعاً میدونی و در مورد بقیه ش هم یه حدسهایی میزنی که فکر میکنی درسته.درست همین جاست که تلاشت واسه دونستن درستی یا غلطی اون حدسها شروع میشه...معمولاً اوائل کار همه چی همون جوری پیش میره که حدس میزدی.شاید گاهی اوقات تا اواخر کارم حدسات درست در بیاد.اما شک ندارم که بالاخره یه جایی میرسه که مجبور میشی یکی یکی به عقب برگردی و تموم اون حدس هایی که قبلاً درستیش برات محرز شده بود نقض کنی...قضیه به اینجا ختم نمیشه؛بعد از رد شدن تموم حدس و گمان ها حالا نوبت واقعیت ها میرسه که یکی یکی تبدیل به دروغ بشن...و یهو چشم باز میکنی و میبینی تو هیچی از اون نمیدونی.
یعنی در کل 2راه بیشتر نداری؛یا اینکه بیخیال دونستن رازهای زندگی بقیه بشی و بدون اینکه بشناسیشون باهاشون رابطه برقرار کنی،یا اینکه خودت باشی و خودت.فقط یادت باشه هیچ وقت وهم برت نداره که یه نفر رو میشناسی.تو هیچ وقت هیچی از هیشکی نمیدونی.همیشه هم سعی کن اونقدر راز واسه خودت داشته باشی که از هیشکی رو دست نخوری.اینطوری میتونی به هرکی خواستی نزدیک بشی.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 14:26  توسط بهروز  | 

از صمصام(روحانی معروف اصفهان در قدیم) پرسیدند:«حکم کسی که عمداً روزه نمی گیرد چیست؟»
گفت:«روزه حکم آلت این الاغ من را دارد،هر که خواست میتواند آنرا بگیرد،هر که نخواست میتواند آنرا بخورد»
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 23:28  توسط بهروز  | 

یه روز بعد از ظهر؛بازار فرش اصفهان:
-سلام
-علیکی سلام،بفرماین؟
-حجی چند میسّونی قالی ما رو درست کونی؟
-اِز اینجا تا اونجا که من میخوام برم چَقَد راس؟
-من اِز کوجا بدونم کوجا میخَین برین.
-خب منم اِز کوجا بدونم قالی شوما عَیبِش چیچیس که بگم خرجش چَقَد میشه؟...
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 18:48  توسط بهروز  | 

سردی نگاه بی تفاوتت مرهمی است بر حرارت دل سوزان من،عجب حکمتی است در کار خدا!
+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 11:4  توسط بهروز 

سکانس 29، داخلی، اتاق اون
من:بابا بسه دیگه،پاشو جمعش کن،الانه که دیگه برسه ها
تو:بذار بخوریم بابا،بعد یه عمری یه شیشه گیرمون اومده ها،حالام که اون نیس تو زهرمون کن
من:واسه خودت میگم بدبخت
[در ناگهان باز شده و "اون" وارد میشود]
["تو" شیشه رو زیر تخت قایم میکنه]
اون:شما چه غلطی دارین میکنین اینجا؟
من:هی هی هیچی؛کاری نمیکنیم
اون:چرا 2ساعته دارم صداتون میکنم جواب نمیدین؟
تو:ما رو؟ما که چیزی نشنیدیم
من:آره،راس میگه،صدات نمیومد
اون:آره جون خودتون، من که میدونم داشتین یه غلطی میکردین اینجا
من:کاری نمیکردیم جون تو
اون:بیا جلو بینم
من:من؟
اون:آره،بیا اینجا
اون:دهنتو وا کن بینم
من:یعنی چی؟
اون:بازش کن
اون:ها کن
اون:اه...پاشین برین گم شین بیرون.من صد دفه به شما نگفتم حالم از بوی سیر به هم میخوره؟باز نشستین اینجا سیر خوردین؟
تو:بیخیال بابا
من:الان یه کم چای خشک میخوریم بوش میره
اون:مگه عرقه که با چای خشک بره؟پاشین برین گم شین بیرون.یه شب که بیرون بلرزین میفهمین دنیا دست کیه
اون:اون پتو رو کجا میبری؟....انگار متوجه نشدی.گفتم باید امشبو بلرزین....برین گم شین
[من و تو از اتاق خارج میشوند]

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 9:32  توسط بهروز  | 

سرد بود،بارون میومد مثل دمب اسب؛بد جور دستپاچه شده بود.دیگه طاقت نیاورد،رفت و در یه خونه رو زد...صدایی نیومد،دوباره زد....کسی تو خونه نبود....یه نگاهی به دور و برش کرد و گفت:"دری که به رو آدم باز نشه باید شاشید بش"....و شاشید بش
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 10:48  توسط بهروز