لحظاتی همه از دلهره پر
کلماتی همه خط خورده و مغشوش و چرند
و کمی آنسو تر
دختری نیمه برهنه که به صد دوز و کلک
دم به دم می گوید
که دمی بی خبر از قاصدکان باش و بخند
چه کنم ،بی خبری عادت این مجنون نیست
راست می گوید لیک
اندر این هلهله ی رنگ و فریب
که همه بی خبرند از غم و بدبختی خویش
دم به دم ، بی خبر از قاصدکان باید زیست
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 15:20 توسط بهروز
|
در کمند نگهش هرکه گرفتار آمد
همچو من شاد درون رفت و برون، زار آمد
در خم زلف کجش هرکه گره زد دل خویش
همچو من عاقبت و خاطر خود کرد پریش
هرکه چشم از پی آن لعل لبش داشت، کنون
همچو من کاسه ی چشمش شده غرقابه ی خون
هرکه بر گونه ی وی خواست زدن بوسه، چو من
گشت در گور و بزد بوسه بر اندام کفن
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:0 توسط بهروز
|
ای رقص سر زلف تو آسایش این دل
وی جنبش اندام تو آرامش این دل
تا کی به دلم داغ لب سرخ تو ماند؟
یک بار شنو آه من و خواهش این دل
یک بار ببین گریه و بی تابی من را
رحمی بکن ای سنگ،به فرسایش این دل
روزی که ببینم به بر غیر نشستی
بس فتنه بخیزد ز بر آتش این دل
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 10:44 توسط بهروز
|
از اون نگاه در به در
وقتشه که دل بکنم
یه دل که بیشتر ندارم
میخوام به دریاش بزنم
از اون صدای پر تپش
وقتشه که دلزده شم
میخوام برم یه گوشه ای
ساکن یه غمکده شم
به اون سلام پر ریا
وقتشه که جواب ندم
گلهای این خرابه رو
میخوام که دیگه آب ندم
از اون همه نگاه یخ
وقتشه سرما زده شم
خوبی که فایده ای نداشت
من میخوام آدم بده شم
وقتشه که فکر نکنم
به اون لبای آتیشی
به اون که دم به دم میگفت
آهای!تو یار من میشی؟....آره عزیز دل،آره؛وقتشه بیرون بکشی
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 15:20 توسط بهروز
|
سر به زانو،دل به دریا،نزد یار
من نهادم،من زدم،من آمدم
جان عاشق،نزد جانان،جان فدا
من بدادم،من نهادم،من شدم
عشق من ،ایمان من،آن روح من
او نفهمید،او ندید،او بر درید
بر دل من،ناله ی من،جان من
او بخندید،او شنید، او سرکشید
پسرکی که امروز 23 ساله شد
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 11:42 توسط بهروز
|
هوای لامکان دارد، دل بشکسته در سینه
هوای آن لب شیرین، هوای یار دیرینه
هوای آن سیه چشمی، که من افتادم از چشمش
از آن چشم چو دریا صاف و روشن، همچو آئینه
هوای آن دو دستی که، رها کردند دستانم
مرا بی روح و جان کردند، همچون عصر آدینه
اگر بشکست پیمان را، وگر آتش بزد جان را
وجودش را دعاگویم، ندارم ذره ای کینه
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 22:35 توسط بهروز
|
شکستنی ترین نباش،در این هجوم سنگ ها
بمان و آبروی من؛اعاده کن ز ننگ ها
بمان که با حضور تو ،دلم به سینه میتپد
تو گر روی نماندم ،توان این فشنگ ها
تو گر روی دگر مرا ،توان این زمانه نیست
توان این پلید ها ،حسود ها ،دو رنگ ها
اگر روی ترانه هم ،رود ز زندگانیم
تهی شود نگاه من ،ز نقش و آب و رنگ ها
دقیقه های بی تو را ،نمی توان ادامه داد
دلم همی ندا دهد ،که سر کش این شرنگ ها
+
نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 14:9 توسط بهروز
|
خلاصه کن ستاره را، دوباره در نگاه خود
رنگ بزن سپیده را، به ناوک سیاه خود
اشاره کن به آسمان، که بدر سینه وا کند
تبسمی به شب بزن، که روز را صدا کند
دوباره مثل هر سحر، برای غنچه ناز کن
مرا که با تو زنده ام، ز عشق بی نیاز کن
به رسم شبروان گهی، به کوچه های بی گذر
قدم گذار و نازنین، ز روی چشم ما گذر
کرشمه را روانه کن، در آن کلام بی ریا
فاصله را تمام کن، سراغ قلب ما بیا
در نیمه شبی پاییزی سروده شد
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 10:2 توسط بهروز
|
روزگاری به دل بی خبرم می گفتم
کاش می فهمیدی؛حال آن عاشق مهجوری را
که شده خیره به آن شاخه ی خشکیده ی رُز
که زمانی به سر زلف نگارش بودست
به همان زلف دوتایی که در آن چنگ زدن
آرزوی دل بی تاب و قرارش بودست
.
.
.
و کنون این من و این شاخه ی خشکیده ی رز
که به هر گلبرگش،قطعه ای از دل من چسبیده
دل من نیز چو آن شاخه دگر خشکیده
کاش می فهمیدید،غم این بیدل را
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 11:16 توسط بهروز
|
فکر من خشکیده
در پس پرده ای از عشق و جنون
شعر بی مایه ی من پوسیده
در سرابی بی رنگ، در غزل واره ای از آتش و خون
قافیه، راه پسِ ذهن مرا گم کرده
وزن اشعار من از راه دگر می آید
کاش در خاطر مخدوش زمان می ماندم
ولی افسوس که با مرگ من،این خاطره ها را رفقاء
همه مدفون بنمایند و پس از آن دیگر
کار این شاعر بی قافیه سر می آید
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 2:2 توسط بهروز
|
وقتی میخونی از غروب
چشمای من بارونیه
یادش میکوبه تو دلم
غم تو نگام زندونیه
وقتی که از غصه میگی
پاییز من سر میرسه
از غم غربت که میگی
بی کسی از در میرسه
پرنده های قفسی
با تو ترانه سر میدن
گلهای محبوبه ی شب
با ناله هات ثمر میدن
بغض ستاره میشکنه
وقتی که از شب میخونی
ترانه ها قد میکشن
تا صداتو میلرزونی
"هی بازیگر گریه نکن"،
ورد زبون من و ماست
شکستن صورتکا
تنها نجات آدماست
*********
نبض اون حنجره ی فیروزه ایت
کاش تا جون داریم برامون بزنه
رنگ عشقو خیلی وقته ندیدیم
آخ خدایا،کاشکی بارون بزنه
4مرداد 1387
+
نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 18:51 توسط بهروز
|
توی شطرنج من و تو، چاره ای برام نمونده
حرکاتم خام و بد بود، فکر تو دستمو خونده
بی وزیر و اسب و سرباز،کیش، کار حضرت فیله
رُخت اصلاً منو مات کرد، شاه دل پیشت ذلیله
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 19:41 توسط بهروز
چون نای بی نوا دل بی آشیان من آتش به جان گرفته،ولی دم نمی زند
آه ای خدا چه بخت عجیبی نصیبم است کس سر به این خرابه،به جز غم نمی زند
31 تیر 1387
+
نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 15:8 توسط بهروز
عصر جمعه ها دنیا، رنگ یأس و نومیدی ست
لحظه لحظه اش انگار، مثل مرگ تبعیدی ست
عصر جمعه ها شادی، از دلا گریزونه
مثل بغض بی پایان، مثل ضجّه میمونه
عصر جمعه ها حتی، عاشقی میسر نیست
آدما ز هم بیزار، چشم عاشقی تر نیست
عصر جمعه ها بارون، با زمین ما قهره
نقش چرک و بدرنگی، رو دیوارای شهره
عصر جمعه ها لبخند،مرده و سیه فامه
مثل گریه ی عاشق، سرد و بی سرانجامه
عصر جمعه ها رؤیا، از تبار کابوسه
دل تو این همه زشتی،خسته میشه،می پوسه
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 20:39 توسط بهروز
|
رو کرده ام به سوی تو ای نوبهار عشق
از خود مران و صحبت مستانه ام شنو
بگذار تا به شوق رخت بال و پر زنم
رخصت نما که ساز کنم زندگی ز نو
9فروردین 87
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 11:48 توسط بهروز
|
گفتم به جادوی وفا شاید که افسونش کنم
آوخ که رام من نشد؛ چونش کنم؟چونش کنم؟
از دل چرا بیرون کنم، این غم که من دارم از او
دل گر نسازد با غمش، از سینه بیرونش کنم
سیمین
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 14:53 توسط بهروز
دخترک! بیا با هم تا ته قصه یار بشیم
اتوبوس آرزو ها رو بیا سوار بشیم
فصل عاشق شدن لیلی و مجنون ها گذشت
حالا نوبت من و توست؛ بیا موندگار بشیم
گلدونای لب طاقچه خشک شدن،منتظرن!
واسه گل دادنشون بیا با هم بهار بشیم
آخ که پوسید دلامون تو این حصار بی کسی
دستامو بگیر، بیا راحت از این حصار بشیم
اونقدر حوصله کردیم تو این عصر فراق
که میترسم آخرش اسوه ی انتظار بشیم
دیگه وقت اون شده که دل به دریا بزنیم
پیش روی غصه ها، با تن هامون دیوار بشیم
دخترک فقط تو میدونی دوای دردمو
بیا مرهمی بذار، نذار که بیقرار بشیم
20 تیر 87
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 11:17 توسط بهروز
به سکوتم بنگر؛
که چه بی پیرایه
اندر این هلهله ی نور و صدا
سخن از گمشده ای می گویم
به سقوطم بنگر؛
که در این ویرانه،غافل از همهمه ی قاصدکان
همچنان در پی کهنه خبری می پویم
به غرورم بنگر؛
که چو یک قایق صد پاره ی بی نام و نشان
چه غریبانه نگاهی پی ساحل دارم
به عبورم بنگر؛
که چنین دلزده از مردم این آبادی
پی جایی که بیابم شادی
در سر اندیشه ی باطل دارم
8 تیر 1387
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 18:16 توسط بهروز
|
گفتم چشمم؛گفت به راهش می دار
گفتم جگرم؛ گفت پر آهش می دار
گفتم دل من؛ گفت چه داری در دل؟
گفتم غم تو؛ گفت نگاهش می دار
نمیدونم از کیه،رو یه تابلو خوندمش
+
نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 9:22 توسط بهروز
|
آن دو صد خرمن گیسو که پریشان کردی
کاش یک تار سیاهش به کف من بودی
وآن سیه مردمکانیت که مستان کردی
کاش یک لحظه نگاهش طرف من بودی
4 تیر 1387
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 10:42 توسط بهروز
|
سالها پیش از این به من گفتی
که "مرا هیچ دوست میداری؟"
گونه ام گرم شد ز سرخی شرم
شاد و سرمست گفتمت "آری"!
باز دیروز جهد میکردی
که از عهد قدیم یاد آرم
سرد و بی اعتنا تو را گفتم
که "دگر دوستت نمیدارم"
ذره های تنم فغان کردند
که "خدا را! دروغ میگوید
جز تو نامی ز کس نمی آرد
جز تو کامی ز کس نمی جوید"
در نگاهم شکفته بود این راز
که "دلم کی ز مهر خالی بود؟"
لیک تا پوشم از تو، دیده ی من
بر گل رنگ رنگ قالی بود
دوستت دارم و نمی گویم
تا غرورم کشد به بیماری
زآنکه میدانم این حقیقت را
که دگر دوستم نمیداری
از کتاب "شاید که مسیحاست..."
سیمین بهبهانی
با تلخیص
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 15:27 توسط بهروز
|
این محتسبان که حد به مستان رانند
هم خود به دلیل کار خود حیرانند
بر این نظرم که وقت حد "می" زده اند
ور نه خودشان به خبط خود آگاهند
اول اردیبهشت 1387
+
نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 10:7 توسط بهروز
|
در خیالت عمر بگذشت و نکردی یادم
تو مکن یاد، ولی من ز خیالت شادم
هر سحر حال تو از باد صبا می پرسم
دارم امید که پیغام دهی بر بادم
پای رنجور من از دست خود آزاد مکن
که چو در دام تو ام از دو جهان آزادم*
من نه این یک دو سه روز است که مجنون شده ام
عاشقت بودم از آن لحظه که مادر زادم
کمرم شد چو کمان زآتش تیر نگهت
خم ابروی تو دیدم که ز پا افتادم
حال من ار چه تو می بینی و در میگذری
دارم امید که از غیب رسد امدادم
(*با الهام از بیتی از رهی معیری)29 خرداد 1387
+
نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 20:24 توسط بهروز
|
پنجره ی اتاق من،رو به درخت و کوه نیست
آن طرفش منظره ای،معظم و با شکوه نیست
آن طرفش گذرگهی ست،پر ز دو رنگی و ریا
پر ز سکوت بی کسی،همهمه و برو بیا
پنجره ی اتاق من، رو به ترانه باز نیست
صدای درد ازش میاد،صدای چنگ و ساز نیست
صدای مرد خسته ای که فکر نون شبشه
دیشب یه کابوس دیده باز،زخمی کنار لبشه
پنجره ی اتاق من،بوی گل یاس نداره
منظره ی پشتی اون، بویی از احساس نداره
فقط بوی لجن میده، که توی جوبا گندیده
بوی کسی که قلبی رو،شکسته،رفته،خندیده
تو این روزا پنجره ها، خاطره ای شکسته اند
باز نمیشن انگار دیگه، واسه همیشه بسته اند
4 خرداد 1387
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 15:12 توسط بهروز
من و یک جام شرابمن و یک حال خرابمن و یک وسوسه ی مبهم خوابغم به باد است، میاریدش یادتا کنم از سر شادی فریادکه منم از غم دوران آزادآسمان دور سرم می گرددماهش انگار به من می خنددپرده ی قرمزی از جنس شرابراه قلبم به بدی می بنددوه چه حالیست، عجب احوالیست!حسرتا؛ جای نگارم خالیستتا به بر برکشم و کام ز کامش گیرمجام اندازم و مستی ز نگاهش گیرمآسمانش بشوم دور سرش گردندهماه من، بلکه نشیند به لبانش خندهمست لایعقل رویش گردممحو افشانی مویش گردمشوری از لعل لبانش گیرمقند شیرین ز زبانش گیرماو شرابم بشود، من جامشاو خرابم بشود، من خامشکاش می آمد و ایام به کامم می کردبی نیاز از می و پیمانه و جامم می کردوه چه حالیست، عجب احوالیست!حسرتا؛جای نگارم خالیست7 اسفند 1386
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 10:24 توسط بهروز
ایستگاه اتوبوس
و جوانی غمگین
که به اندام نحیفش، دل هر رهگذری میسوزد
و جوان دیده ی خود بر گذر رهگذران می دوزد
یک نفر میگوید:
به گمانم این نیز، در پس بغض فرو خورده ی خویش
عشق چشمان سیاهی دارد
و کنون در پی آن مردمکان چشم به راهی دارد
مردکی می خندد
پسرک چشم بر او می بندد
با خودش می گوید:کاشکی میرفتند
کاش از دیده ی خون باره ی من،نقش خود میرُفتند
اندکی بعد کسی آنجا نیست
هر کسی با اتوبوسی رفته
پسرک مانده و تنهایی و مرگی خفته
دل هر رهگذری بر نگهش میسوزد
و پسر دیده ی خود بر گذر رهگذران می دوزد
17 اردیبهشت 1387
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 8:43 توسط بهروز
سردست دل
دردست دل
در دست آن بی مایگان،کو واضحند و بی نشان
افتاده و همچون گلی،پژمرده و زردست دل
غوغاست دل
بلواست دل
زخم زبان ناکسان،زهرین تر از هر نیشگان
افتاده بر جان و دلم،اما چه بی پرواست دل
تنگ است دل
لنگ است دل
تیر نگاه دلبران،زان ابروان چون کمان
بنشسته در اعماق جان،وه! بین چه خون رنگ است دل
زار است دل
نار است دل
تنها به جرم نامشان،کو داشت هر دم بر زبان
دیوانه نامیدش زمان،حلاج بر دار است دل
24 خرداد 1387
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 10:1 توسط بهروز