|
آنچنان پیچیده نیست،افکار آهنگین من
|
کلماتی همه خط خورده و مغشوش و چرند
و کمی آنسو تر
دختری نیمه برهنه که به صد دوز و کلک
دم به دم می گوید
که دمی بی خبر از قاصدکان باش و بخند
چه کنم ،بی خبری عادت این مجنون نیست
راست می گوید لیک
اندر این هلهله ی رنگ و فریب
که همه بی خبرند از غم و بدبختی خویش
دم به دم ، بی خبر از قاصدکان باید زیست
همچو من شاد درون رفت و برون، زار آمد
در خم زلف کجش هرکه گره زد دل خویش
همچو من عاقبت و خاطر خود کرد پریش
هرکه چشم از پی آن لعل لبش داشت، کنون
همچو من کاسه ی چشمش شده غرقابه ی خون
هرکه بر گونه ی وی خواست زدن بوسه، چو من
گشت در گور و بزد بوسه بر اندام کفن
روزی که خدا هم استقلالی شد