خلاصه کن ستاره را، دوباره در نگاه خود
رنگ بزن سپیده را، به ناوک سیاه خود
اشاره کن به آسمان، که بدر سینه وا کند
تبسمی به شب بزن، که روز را صدا کند
دوباره مثل هر سحر، برای غنچه ناز کن
مرا که با تو زنده ام، ز عشق بی نیاز کن
به رسم شبروان گهی، به کوچه های بی گذر
قدم گذار و نازنین، ز روی چشم ما گذر
کرشمه را روانه کن، در آن کلام بی ریا
فاصله را تمام کن، سراغ قلب ما بیا
در نیمه شبی پاییزی سروده شد
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 10:2 توسط بهروز
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 18:53 توسط بهروز
|
نمیدونم چه مرگمه.شدم مثل این مه و ماتا.هی میشینم یه گوشه و زل میزنم به گل قالی.بعد پا میشم میرم سر یخچال،اما میبینم دلم هیچی نمیخواد.به هر حال واسه اینکه تو خونه به عقلم شک نکنن زوری زوری یه قلپ آب میخورم.بعد تصمیم میگیرم برم تو اتاقم و مثلاً درس بخونم.اما به هر کدوم از درسا که فکر میکنم میبینم الان وقتش نیس.یه کم هی از این اتاق به اون اتاق قدم میزنم.بابام میگه: "باز چی میخوای بگی که روت نمیشه؟(حق داره البته؛آخه معمولاً وقتی میخوام یه درخواستی ازشون بکنم هی راه میرم و فکر میکنم که چه جوری بگم)نکنه زن میخوای؟ "...هنوز حرفش تموم نشده مامانم میپره وسط حرفش و میگه: "بیخود،حالا زوده "....من فقط یه نگاه عاقل اندر سفیه بهشون میندازم و به قدم زدنم ادامه میدم.اونا هم اولش یه کم پچ پچ میکنن،بعد میگن حتماً زیادی درس خونده اعصابش خورده،ولش کنیم.
وقتی میبینم قدم زدن تو خونه فایده ای نداره و هی پشت سرم حرف در میارن لباس میپوشم و میزنم بیرون.اما آخه کجا برم؟...به هر حال این همه کوچه و خیابون و پارک،حتماً یه گوشه ای پیدا میشه که بشه رفت و نشست و یه پکی به سیگار زد.از خونه میزنم بیرون و یه راست میرم طرف پارک....نگفتم بالاخره یه جایی پیدا میشه که بشه نشست و سیگار کشید؟بفرما...پاکت مارلبورو لایت رو از جیبم در میارم و یه نگاهی تهش میندازم.هنوز یه 2 نخی تهش مونده.....اما ای وااااااای،یه چوب کبریت بیشتر ته قوطی نیس.اگه خاموش شد چه گهی بخورم؟...بالاخره دل رو میزنم به دریا و شانسمو امتحان میکنم....زرشک!خاموش شد.حالا کی حال داره این همه راه بره تا دم سوپری کبریت بخره؟بیخیال اصلاً...نخواسیم.....بذار ببینم این باغبونه آتیش نداره....-سلام حاجی،خسته نباشی -سلام،مونده نباشی -دِ موندم حاجی،موندم معطل یه کبریت،شما نداری؟ -چرا...بیا....سیگار اضافه داری یه نخ به من بفروشی؟ -ممممممم....آره خب...یکی هست،اینم قسمت شما،پولم نمیخواد بدی،ما سیگار فروش نیسیم. -دستت درد نکنه
سیگارو روشن میکنم....پک اول و دوم هیچوقت برام جذاب نبوده،اما به هر حال باید زد تا به پک سوم رسید....یه جورایی مصداق همون آیه ی "ان مع العسر یسراً " ست،حالا نه به اون شدت....البته من همیشه عقیده داشتم که اگه جای عسر و یسر تو این آیه عوض میشد تو موارد بیشتری صدق میکرد.خب به هر حال شاید به عقل خدا نرسیده،شایدم رسیده اما بعدش که به جبرئیل گفته اون قاطی کرده و جابجا منتقل کرده،از این مثالا تو قرآن زیاد هست.بگذریم.....پک ها یکی یکی زده میشن تا اینکه نوبت به پک لعنتی آخر میرسه.جایی که بعد از اون دیگه پکی در کار نیس.(نگفتم ان مع الیسر عسراً درستشه؟)پیش خودم میگم کاش اون سیگاره رو نداده بودم به طرف،همون موقع از پشت سر صدام میکنه و میگه "آقا دستت درد نکنه،خیلی حال دادی "....و من از زِری که پیش خودم زده بودم پشیمون میشم.پا میشم و یواش یواش راه میفتم طرف خونه.بلکه یه کم درس بخونم.
این سیکل هر روز و هر روز و گاهی در هر روز چندین بار طی میشه و من هنوز نفهمیدم چه مرگمه.فقط دلم شور میزنه.هی حس میکنم دارم یه چیزی رو از دست میدم.یه چیز ارزشمند،فقط نمیدونم چی
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 22:27 توسط بهروز
|
بعضی وقتا دوست داری که تموم رازهای زندگی یه نفر رو بدونی...یا نه؛اینطوری بگم بهتره:
بعضی وقتا فکر میکنی که تموم رازهای زندگی یه نفر رو میدونی،یا نه؛فکر کنم اینطوری بگم بهتره:
بعضی وقتا فکر میکنی که تموم اون چیزی که لازمه از یه نفر خاص بدونی رو میدونی؛یعنی در واقع یه مقدارشم واقعاً میدونی و در مورد بقیه ش هم یه حدسهایی میزنی که فکر میکنی درسته.درست همین جاست که تلاشت واسه دونستن درستی یا غلطی اون حدسها شروع میشه...معمولاً اوائل کار همه چی همون جوری پیش میره که حدس میزدی.شاید گاهی اوقات تا اواخر کارم حدسات درست در بیاد.اما شک ندارم که بالاخره یه جایی میرسه که مجبور میشی یکی یکی به عقب برگردی و تموم اون حدس هایی که قبلاً درستیش برات محرز شده بود نقض کنی...قضیه به اینجا ختم نمیشه؛بعد از رد شدن تموم حدس و گمان ها حالا نوبت واقعیت ها میرسه که یکی یکی تبدیل به دروغ بشن...و یهو چشم باز میکنی و میبینی تو هیچی از اون نمیدونی.
یعنی در کل 2راه بیشتر نداری؛یا اینکه بیخیال دونستن رازهای زندگی بقیه بشی و بدون اینکه بشناسیشون باهاشون رابطه برقرار کنی،یا اینکه خودت باشی و خودت.فقط یادت باشه هیچ وقت وهم برت نداره که یه نفر رو میشناسی.تو هیچ وقت هیچی از هیشکی نمیدونی.همیشه هم سعی کن اونقدر راز واسه خودت داشته باشی که از هیشکی رو دست نخوری.اینطوری میتونی به هرکی خواستی نزدیک بشی.
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 14:26 توسط بهروز
|
از صمصام(روحانی معروف اصفهان در قدیم) پرسیدند:«حکم کسی که عمداً روزه نمی گیرد چیست؟»
گفت:«روزه حکم آلت این الاغ من را دارد،هر که خواست میتواند آنرا بگیرد،هر که نخواست میتواند آنرا بخورد»
+
نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 23:28 توسط بهروز
|