تبليغاتX
ساده...ساده...ساده
آنچنان پیچیده نیست،افکار آهنگین من
روزگاری به دل بی خبرم می گفتم
کاش می فهمیدی؛حال آن عاشق مهجوری را
که شده خیره به آن شاخه ی خشکیده ی رُز
که زمانی به سر زلف نگارش بودست
به همان زلف دوتایی که در آن چنگ زدن
آرزوی دل بی تاب و قرارش بودست
.
.
.
و کنون این من و این شاخه ی خشکیده ی رز
که به هر گلبرگش،قطعه ای از دل من چسبیده
دل من نیز چو آن شاخه دگر خشکیده
کاش می فهمیدید،غم این بیدل را
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 11:16  توسط بهروز  | 

یه روز بعد از ظهر؛بازار فرش اصفهان:
-سلام
-علیکی سلام،بفرماین؟
-حجی چند میسّونی قالی ما رو درست کونی؟
-اِز اینجا تا اونجا که من میخوام برم چَقَد راس؟
-من اِز کوجا بدونم کوجا میخَین برین.
-خب منم اِز کوجا بدونم قالی شوما عَیبِش چیچیس که بگم خرجش چَقَد میشه؟...
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 18:48  توسط بهروز  | 

سردی نگاه بی تفاوتت مرهمی است بر حرارت دل سوزان من،عجب حکمتی است در کار خدا!
+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 11:4  توسط بهروز