یک دسته شعاع است نمایان ز پس ابر شاید که مسیحاست که در حال عبور است
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 23:16 توسط بهروز
فکر من خشکیده
در پس پرده ای از عشق و جنون
شعر بی مایه ی من پوسیده
در سرابی بی رنگ، در غزل واره ای از آتش و خون
قافیه، راه پسِ ذهن مرا گم کرده
وزن اشعار من از راه دگر می آید
کاش در خاطر مخدوش زمان می ماندم
ولی افسوس که با مرگ من،این خاطره ها را رفقاء
همه مدفون بنمایند و پس از آن دیگر
کار این شاعر بی قافیه سر می آید
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 2:2 توسط بهروز
|
سکانس 29، داخلی، اتاق اون
من:بابا بسه دیگه،پاشو جمعش کن،الانه که دیگه برسه ها
تو:بذار بخوریم بابا،بعد یه عمری یه شیشه گیرمون اومده ها،حالام که اون نیس تو زهرمون کن
من:واسه خودت میگم بدبخت
[در ناگهان باز شده و "اون" وارد میشود]
["تو" شیشه رو زیر تخت قایم میکنه]
اون:شما چه غلطی دارین میکنین اینجا؟
من:هی هی هیچی؛کاری نمیکنیم
اون:چرا 2ساعته دارم صداتون میکنم جواب نمیدین؟
تو:ما رو؟ما که چیزی نشنیدیم
من:آره،راس میگه،صدات نمیومد
اون:آره جون خودتون، من که میدونم داشتین یه غلطی میکردین اینجا
من:کاری نمیکردیم جون تو
اون:بیا جلو بینم
من:من؟
اون:آره،بیا اینجا
اون:دهنتو وا کن بینم
من:یعنی چی؟
اون:بازش کن
اون:ها کن
اون:اه...پاشین برین گم شین بیرون.من صد دفه به شما نگفتم حالم از بوی سیر به هم میخوره؟باز نشستین اینجا سیر خوردین؟
تو:بیخیال بابا
من:الان یه کم چای خشک میخوریم بوش میره
اون:مگه عرقه که با چای خشک بره؟پاشین برین گم شین بیرون.یه شب که بیرون بلرزین میفهمین دنیا دست کیه
اون:اون پتو رو کجا میبری؟....انگار متوجه نشدی.گفتم باید امشبو بلرزین....برین گم شین
[من و تو از اتاق خارج میشوند]
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 9:32 توسط بهروز
|
وقتی میخونی از غروب
چشمای من بارونیه
یادش میکوبه تو دلم
غم تو نگام زندونیه
وقتی که از غصه میگی
پاییز من سر میرسه
از غم غربت که میگی
بی کسی از در میرسه
پرنده های قفسی
با تو ترانه سر میدن
گلهای محبوبه ی شب
با ناله هات ثمر میدن
بغض ستاره میشکنه
وقتی که از شب میخونی
ترانه ها قد میکشن
تا صداتو میلرزونی
"هی بازیگر گریه نکن"،
ورد زبون من و ماست
شکستن صورتکا
تنها نجات آدماست
*********
نبض اون حنجره ی فیروزه ایت
کاش تا جون داریم برامون بزنه
رنگ عشقو خیلی وقته ندیدیم
آخ خدایا،کاشکی بارون بزنه
4مرداد 1387
+
نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 18:51 توسط بهروز
|
توی شطرنج من و تو، چاره ای برام نمونده
حرکاتم خام و بد بود، فکر تو دستمو خونده
بی وزیر و اسب و سرباز،کیش، کار حضرت فیله
رُخت اصلاً منو مات کرد، شاه دل پیشت ذلیله
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 19:41 توسط بهروز
چون نای بی نوا دل بی آشیان من آتش به جان گرفته،ولی دم نمی زند
آه ای خدا چه بخت عجیبی نصیبم است کس سر به این خرابه،به جز غم نمی زند
31 تیر 1387
+
نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 15:8 توسط بهروز