تبليغاتX
ساده...ساده...ساده
آنچنان پیچیده نیست،افکار آهنگین من
سرد بود،بارون میومد مثل دمب اسب؛بد جور دستپاچه شده بود.دیگه طاقت نیاورد،رفت و در یه خونه رو زد...صدایی نیومد،دوباره زد....کسی تو خونه نبود....یه نگاهی به دور و برش کرد و گفت:"دری که به رو آدم باز نشه باید شاشید بش"....و شاشید بش
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 10:48  توسط بهروز 

عصر جمعه ها دنیا، رنگ یأس و نومیدی ست
لحظه لحظه اش انگار، مثل مرگ تبعیدی ست

عصر جمعه ها شادی، از دلا گریزونه
مثل بغض بی پایان، مثل ضجّه میمونه

عصر جمعه ها حتی، عاشقی میسر نیست
آدما ز هم بیزار، چشم عاشقی تر نیست

عصر جمعه ها بارون، با زمین ما قهره
نقش چرک و بدرنگی، رو دیوارای شهره

عصر جمعه ها لبخند،مرده و سیه فامه
مثل گریه ی عاشق، سرد و بی سرانجامه

عصر جمعه ها رؤیا، از تبار کابوسه
دل تو این همه زشتی،خسته میشه،می پوسه
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 20:39  توسط بهروز  | 

رو کرده ام به سوی تو ای نوبهار عشق
از خود مران و صحبت مستانه ام شنو
بگذار تا به شوق رخت بال و پر زنم
رخصت نما که ساز کنم زندگی ز نو
9فروردین 87
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 11:48  توسط بهروز  | 

گفتم به جادوی وفا شاید که افسونش کنم
آوخ که رام من نشد؛ چونش کنم؟چونش کنم؟
از دل چرا بیرون کنم، این غم که من دارم از او
دل گر نسازد با غمش، از سینه بیرونش کنم
سیمین
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 14:53  توسط بهروز 

دخترک! بیا با هم تا ته قصه یار بشیم
اتوبوس آرزو ها رو بیا سوار بشیم

فصل عاشق شدن لیلی و مجنون ها گذشت
حالا نوبت من و توست؛ بیا موندگار بشیم

گلدونای لب طاقچه خشک شدن،منتظرن!
واسه گل دادنشون بیا با هم بهار بشیم

آخ که پوسید دلامون تو این حصار بی کسی
دستامو بگیر، بیا راحت از این حصار بشیم

اونقدر حوصله کردیم تو این عصر فراق
که میترسم آخرش اسوه ی انتظار بشیم

دیگه وقت اون شده که دل به دریا بزنیم
پیش روی غصه ها، با تن هامون دیوار بشیم

دخترک فقط تو میدونی دوای دردمو
بیا مرهمی بذار، نذار که بیقرار بشیم

20 تیر 87


+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 11:17  توسط بهروز 

به سکوتم بنگر؛
که چه بی پیرایه
اندر این هلهله ی نور و صدا
سخن از گمشده ای می گویم

به سقوطم بنگر؛
که در این ویرانه،غافل از همهمه ی قاصدکان
همچنان در پی کهنه خبری می پویم

به غرورم بنگر؛
که چو یک قایق صد پاره ی بی نام و نشان
چه غریبانه نگاهی پی ساحل دارم

به عبورم بنگر؛
که چنین دلزده از مردم این آبادی
پی جایی که بیابم شادی
در سر اندیشه ی باطل دارم
8 تیر 1387
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 18:16  توسط بهروز  | 

گفتم چشمم؛گفت به راهش می دار
گفتم جگرم؛ گفت پر آهش می دار
گفتم دل من؛ گفت چه داری در دل؟
گفتم غم تو؛ گفت نگاهش می دار
نمیدونم از کیه،رو یه تابلو خوندمش
+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 9:22  توسط بهروز  | 

آن دو صد خرمن گیسو که پریشان کردی
کاش یک تار سیاهش به کف من بودی
وآن سیه مردمکانیت که مستان کردی
کاش یک لحظه نگاهش طرف من بودی
4 تیر 1387
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 10:42  توسط بهروز  | 

سالها پیش از این به من گفتی
که "مرا هیچ دوست میداری؟"
گونه ام گرم شد ز سرخی شرم
شاد و سرمست گفتمت "آری"!

باز دیروز جهد میکردی
که از عهد قدیم یاد آرم
سرد و بی اعتنا تو را گفتم
که "دگر دوستت نمیدارم"

ذره های تنم فغان کردند
که "خدا را! دروغ میگوید
جز تو نامی ز کس نمی آرد
جز تو کامی ز کس نمی جوید"

در نگاهم شکفته بود این راز
که "دلم کی ز مهر خالی بود؟"
لیک تا پوشم از تو، دیده ی من
بر گل رنگ رنگ قالی بود

دوستت دارم و نمی گویم
تا غرورم کشد به بیماری
زآنکه میدانم این حقیقت را
که دگر دوستم نمیداری
از کتاب "شاید که مسیحاست..."
سیمین بهبهانی
با تلخیص
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 15:27  توسط بهروز  | 

این محتسبان که حد به مستان رانند
هم خود به دلیل کار خود حیرانند
بر این نظرم که وقت حد "می" زده اند
ور نه خودشان به خبط خود آگاهند
اول اردیبهشت 1387
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 10:7  توسط بهروز  | 

در خیالت عمر بگذشت و نکردی یادم
تو مکن یاد، ولی من ز خیالت شادم
هر سحر حال تو از باد صبا می پرسم
دارم امید که پیغام دهی بر بادم
پای رنجور من از دست خود آزاد مکن
که چو در دام تو ام از دو جهان آزادم*
من نه این یک دو سه روز است که مجنون شده ام
عاشقت بودم از آن لحظه که مادر زادم
کمرم شد چو کمان زآتش تیر نگهت
خم ابروی تو دیدم که ز پا افتادم
حال من ار چه تو می بینی و در میگذری
دارم امید که از غیب رسد امدادم

(*با الهام از بیتی از رهی معیری)
29 خرداد 1387

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 20:24  توسط بهروز  |