تبليغاتX
ساده...ساده...ساده
آنچنان پیچیده نیست،افکار آهنگین من
پنجره ی اتاق من،رو به درخت و کوه نیست
آن طرفش منظره ای،معظم و با شکوه نیست
آن طرفش گذرگهی ست،پر ز دو رنگی و ریا
پر ز سکوت بی کسی،همهمه و برو بیا
پنجره ی اتاق من، رو به ترانه باز نیست
صدای درد ازش میاد،صدای چنگ و ساز نیست
صدای مرد خسته ای که فکر نون شبشه
دیشب یه کابوس دیده باز،زخمی کنار لبشه
پنجره ی اتاق من،بوی گل یاس نداره
منظره ی پشتی اون، بویی از احساس نداره
فقط بوی لجن میده، که توی جوبا گندیده
بوی کسی که قلبی رو،شکسته،رفته،خندیده
تو این روزا پنجره ها، خاطره ای شکسته اند
باز نمیشن انگار دیگه، واسه همیشه بسته اند
4 خرداد 1387

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 15:12  توسط بهروز 

من و یک جام شراب
من و یک حال خراب
من و یک وسوسه ی مبهم خواب
غم به باد است، میاریدش یاد
تا کنم از سر شادی فریاد
که منم از غم دوران آزاد
آسمان دور سرم می گردد
ماهش انگار به من می خندد
پرده ی قرمزی از جنس شراب
راه قلبم به بدی می بندد
وه چه حالیست، عجب احوالیست!
حسرتا؛ جای نگارم خالیست
تا به بر برکشم و کام ز کامش گیرم
جام اندازم و مستی ز نگاهش گیرم
آسمانش بشوم دور سرش گردنده
ماه من، بلکه نشیند به لبانش خنده
مست لایعقل رویش گردم
محو افشانی مویش گردم
شوری از لعل لبانش گیرم
قند شیرین ز زبانش گیرم
او شرابم بشود، من جامش
او خرابم بشود، من خامش
کاش می آمد و ایام به کامم می کرد
بی نیاز از می و پیمانه و جامم می کرد
وه چه حالیست، عجب احوالیست!
حسرتا؛جای نگارم خالیست
7 اسفند 1386
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 10:24  توسط بهروز 

ایستگاه اتوبوس
و جوانی غمگین
که به اندام نحیفش، دل هر رهگذری میسوزد
و جوان دیده ی خود بر گذر رهگذران می دوزد
یک نفر میگوید:
به گمانم این نیز، در پس بغض فرو خورده ی خویش
عشق چشمان سیاهی دارد
و کنون در پی آن مردمکان چشم به راهی دارد
مردکی می خندد
پسرک چشم بر او می بندد
با خودش می گوید:کاشکی میرفتند
کاش از دیده ی خون باره ی من،نقش خود میرُفتند
اندکی بعد کسی آنجا نیست
هر کسی با اتوبوسی رفته
پسرک مانده و تنهایی و مرگی خفته
دل هر رهگذری بر نگهش میسوزد
و پسر دیده ی خود بر گذر رهگذران می دوزد
17 اردیبهشت 1387

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 8:43  توسط بهروز 

سردست دل
دردست دل
در دست آن بی مایگان،کو واضحند و بی نشان
افتاده و همچون گلی،پژمرده و زردست دل
غوغاست دل
بلواست دل
زخم زبان ناکسان،زهرین تر از هر نیشگان
افتاده بر جان و دلم،اما چه بی پرواست دل
تنگ است دل
لنگ است دل
تیر نگاه دلبران،زان ابروان چون کمان
بنشسته در اعماق جان،وه! بین چه خون رنگ است دل
زار است دل
نار است دل
تنها به جرم نامشان،کو داشت هر دم بر زبان
دیوانه نامیدش زمان،حلاج بر دار است دل

24 خرداد 1387

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 10:1  توسط بهروز